آریا بانو

آخرين مطالب

یک پیرزن در آستانه آوارگی در دزاشیب اجتماعي

یک پیرزن در آستانه آوارگی در دزاشیب

  بزرگنمايي:

آریا بانو - «ملوک» خانم دیگر حتی نای گلایه کردن از اوضاعش را ندارد. بیشتر، به جایی نامعلوم خیره است. انگار دارد به جزئیات یک تصویر محو نگاه می‌کند؛ تصویری از خودش در اوج زیبایی، چابکی و جوانی.

50 سال قبل مثل هر دختر جوان دیگری آرزوها و رویاهایی داشت که همه را پشت در همان خانه درندشت در دزاشیب تهران گذاشت و سرنوشتش را به سر و سامان دادن کارهای اهالی این خانه گره زد. هم می‌خرید، هم می‌شست، هم می‌پخت، هم می‌روفت، بدون یک ریال دستمزد. فقط مثل بقیه، غذایی می‌خورد و سقفی داشت؛ سقفی که هیچش متعلق به او نبود.
بعد از مدتی، خانم خانه گفت بیا با برادرم ازدواج کن. دیگر شد خدمتکاری که «زن‌دایی» بچه‌ها هم بود اما خدمتکار بودنش به آن نسبت فامیلی می‌چربید و همچنان همان خدمات را ارائه می‌کرد. مثل خیلی از ازدواج‌های ارباب و رعیتی، عقدنامه را هم بعدها گم و گور کردند اما شانس آورد که توانست از همان محضری که عقدشان کرده بود، بعد از سال‌ها عقدنامه را دوباره بگیرد.
حالا بعد از این نیم قرن، وکیل بچه‌ها که هر کدامشان گوشه‌ای از دنیا هستند، آمده و حکم گرفته برای تخلیه خانه. ملوک خانم هم که هیچ چیز جز یک جوانیِ از دست رفته و جسمی خسته و نزار ندارد، بدون گرفتن کوچک‌ترین حقی بابت همه سال‌هایی که به خدمتگزاری خاندان فلان مشغول بوده است، باید بساطی را که بساطی نیست، جمع کند و بعد از 81 سال زندگی، آواره کوچه‌های شمیران شود.
ملوک ایزدی، هیچ کس را ندارد. فقط خواهرزاده‌ای دارد که همسر او دنبال کارهایش افتاده تا بلکه مهلتی بگیرد یا حداقل بابت 50 سال زحمت این زن، بتواند پول اندکی را زنده کند تا وسایل این پیرزن گوشه خیابان نماند و بتوانند جای کوچکی را اجاره کنند. حالا، بعد از این همه سال آبروداری، باید استشهادنامه‌ای را بقال و قصاب محل امضا کنند که بگویند «ملوک» را می‌شناسند و اصلا چنین کسی در این دنیا وجود دارد.
خانم امامی، همان همسر خواهرزاده ملوک، می‌گوید یک روز در کمال ناامیدی به دادگاه رفته که ناگهان دیده رئیس دستگاه قضا رو‌به‌رویش ایستاده است. این دقیقا همان روزی است که رئیس قوه قضاییه به مجتمع قضایی عدالت رفته بود. مشکل را می‌گوید و آقای رئیسی هم از او می‌خواهد که همه را بنویسد. با شتاب و خوشحالی، همه چیز را در یکی دو برگه کاغذ می‌نویسد و می‌دهد. حالا تنها امیدش به این است که یک روز به او زنگ بزنند و بگویند قرار شده به مشکلش رسیدگی شود.
این روزها، اگر از کوچه‌‌های دزاشیب رد شدید، همان جایی که دیدن طبقات آخر ساختمان‌هایش کلاه را از سر می‌اندازد و عبور از کنار دیوار باغ‌های کهنه‌اش حوصله را سر می‌برد، شاید پیرزنی را ببینید که در کنار وسایل ناچیزش نشسته و به جزئیات یک تصویر محو نگاه می‌کند؛ تصویری از خودش در اوج زیبایی، چابکی و جوانی. او «ملوک ایزدی» است.
انتهای پیام


نظرات شما

ارسال دیدگاه

Protected by FormShield

ساير مطالب

سرقت‌های میلیونی مامور قلابی امداد خودرو از پیرمردها

خبری خوش برای سربازان

دروغ بزرگ آمریکا درباره تحریم نبودن غذا و دارو

حذف 10 درصد حق بیمه شخص ثالث رانندگان تاکسی درون شهری

نحوه پذیرش دختران و زنان ویژه در خانه‌های سلامت تشریح شد

لحظه به آتش کشیدن پراید توسط یک ناشناس!

واکنش سریع طلافروش، سارقان حرفه‌ای را فراری داد

وزارت کشور صدور مجوز مجمع ملی خیرین ازدواج را تسهیل می‌کند

کاهش دما در شمال ایران

افرادی که از بیمه کارگران ساختمانی استفاده می‌کردند!

نحوه اخذ معافیت پزشکی برای مشمولان خارج از کشور

دادستانی که مخفیانه سرویس بهداشتی زندانیان را نظافت می‌کرد!

روایت پلیس از روند پاکسازی پاتوق معتادان پایتخت

پیش بینی وضعیت آب و هوا

برخورد اتوبوس مسافربری با کامیون در استان یزد

نکات کلیدی و کاربردی برای تغذیه کبوتر در شرایط مختلف

درمان جدید برای علایم سندروم تخمدان پلی‌کیستیک

تاثیر اسب‌درمانی در بهبود عملکرد کودکان مبتلا به بیش‌فعالی

لزومِ بهبود دسترسی معلولان به تجهیزات یاری‌رسان

آغاز رتبه‌بندی سازمان‌های مردم نهاد 29 استان کشور از مهرماه

شهردار تهران: 55 درصد مردم تهران تحرک مناسب ندارند

باید پشیمان شوید آقای «بهداد»!/این فرمول شادی، دوام چندانی ندارد

جهادگران پزشک آستین‌ها را بالا زدند

کنایه مجریان تلویزیون به عمل غیرانسانی مدیر غله گنبدکاووس

آخرین وضعیت جنگل‌هایی که در حال نابود شدن هستند

آخرین وضعیت راه‌های کشور

خانه‌ای کوچک برای زنان بی‌سرپرست

روایتی از خارج‌کردن یک بمب عمل نکرده در بدن یک رزمنده

نمره 15 آقای رئیس به شورای 2ساله!

وقتی کلاهبرداران حتی کلاه رئیس بانک را هم بر می‌دارند!

راه‌های فرار مالیاتی پزشکان حتی با کارت‌خوان

شیرخریدن مرد معتاد، راز قتل برادرش را فاش کرد

باد شدید، کارگر رستوران را با خود به آسمان برد!

آتش سوزی در جنگل‌های آمازون

ظلم ماموران یک کلانتری صدای رئیس پلیس را هم درآورد

قاتلی که برای دومین بار از قصاص نجات پیدا کرد

دادگاه پسری را که فرد متجاوز به خود را کشته بود،مستحق قصاص ندانست

نقشه بیرحمانه مادرشوهر برای بی عفت کردن عروسش

وقتی خانواده یک قاچاقچی برای پلیس درخواست قصاص کرده است!

راز همدست شیطان در سرنوشت سیاه دختر تهرانی

ماجرای آمبولانس‌های تقلبی برای جابجایی سلبریتی‌ها

ماجرای توقیف خودروی فرزند سردار رحیمی و انتقال آن به پارکینگ

سرانجام آتش سوزی جنگل های ارسباران

سرنوشت مردی که 7دختر و 2پسر خردسال را آزار داد

ساخت آویز دکوری با صدف‌های دریایی

از کجا بفهمیم عاشق کسی شده‌ایم؟

دکوراسیون منزل ایرانی با رنگ‌های آبی و کرم

ساخت کاردستی با کودک خردسال

باید پشیمان شوید آقای «بهداد»!

اهمیت یادگیری مهارت‌های مثبت 18!